منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، برتراند راسل، سلسله مراتب، توجیه معرفت

دانلود پایان نامه

معرفتشناسی، میتوان به این نتیجه مؤول شد که اکثر معرفتشناسان نیز،مبناگرا بودهاند.
با اینوصف، معرفتشناسان مذکور، نه تنها خود را مبناگرا نمیخواندند بلکه تا دوران اخیر نیز، به این رویکرد توجیهنگر اشارهای نداشتهاند. براین اساس، استناد مبناگرا بودن به این معرفتشناسان، چیزی است که از نحوهی تفکر مبناگرایانهی آنان استنباط میگردد. نمونهیبارز این امر، راسل و علّامه طباطبائی است که هریک از آنان، علیرغم اذعان به تئوری مطابقت، هیچ وقت خود را به عنوان یک فیلسوف مبناگرا معرّفی نکردهاند.
باتوجّه به این موارد میتوان تصریح نمود که مبناگرایی، رویکردی جدید و مربوط به قرن بیستم نیست، بلکه سابقهی آن، به قدمت طولانی تئوری مطابقت برمیگردد.1
نکتهای که دراینجا باید متذکّر شویم این است که، اکثر مبناگرایان دراثبات باورهای مبنایی خود، از برهان نفی تسلسل استفاده کردهاند؛ چنانکه،ارسطو دراینزمینه، ، معتقد است که «به طورکلی ممکن نیست برای همۀ چیزها برهانی یافت شود وگرنه جریانی تا بینهایت کشیدهمیشود که دیگر برهانپذیر نیست» ( ارسطو، 1377، ص 98).
راسل، غالباً درحوزهی تجربهگرایی،بهعنوان فیلسوفی مبناگرا محسوب میشود.به اینمعنا که وی، حسیّات را به عنوان مأخذ باورهای حسّی و بدیهی لحاظ میکند و از این حیث، به توجیه باورهای استنتاجی میپردازد.
راسل، درمعرفتشناسی خود، به مفهوم سلسلهمراتب معرفت، توجّه خاصّی دارد و درتمام دورهها، آن را به عنوان مفهومیکانونی لحاظ میکند. به نظر وی، «وظیفهی اصلی معرفتشناس مرتبکردن معلوماتی ادعایی در سلسلهمراتب معرفت است.معرفت با باورهای پایه آغاز شود.»(Chisholm, 1989,p421).
ویژگی خاصّ تفکرراسل، این است که وی، هموارهمواضع معرفتی خود را تعدیل میسازد. با اینوصف، میتوان این تحوّلات را طی سهدورهی مجزا، مشخّص نمود.
دورهی اوّل: مربوط به سالهای قبل از 1912، است. راسل در ایندوره، علیرغم تأثیرپذیری از ایدئالیسم، به مخالفت جدّی با آن میپردازد. طرح “نظریّهی آشنایی”، مربوط به سالهای پایانی ایندوره است که راسل مبناگرایی خود را در عرصهی امور تجربی، ارائه میدهد.
دورهی دوّم: مربوط به سالهای بین 1912، تا1919، است. راسل در ایندوره، با مطرح کردن نسبتهای چندگانه درکتاب “نظریّهی شناخت”، با انتقاد شدید ویتگنشتاین مواجه میشود. اینمسئله تا مدّتها ذهن وی را به خود مشغول نمود و سبب شد تا سرانجام از اتمام این کتاب، دست بکشد.
دورهی سوّم: مربوط به سالهای بعد از 1919، است. راسل دراینزمان، پس از بررسی تئوریهای صدق،2 به تئوری مطابقت روی میآورد.
نکتهای که در اینجا باید به آن تصریح نماییم، این است که نظریّهی “شناخت از راه آشنایی”،3 مهمّترین قرینهای است که به صراحت، مبناگرا بودن راسل را نشان میدهد. البته وی، بعدها با گسترش بخشیدن این نوع از شناخت، «”شناخت از راه دروننگری” و “شناخت مربوط به حافظه و امورگذشته”را نیز جزء “شناخت از راه آشنایی”ذکر نمود.»(Russell, 1966,p193).
راسل،مسئلهی “شناخت” رابه تفصیل، درکتاب “مسائل فلسفه”4مطرح میکند. وی دراین کتاب، ابتداشناخت را به دو نوع 1- “شناخت مربوط به اشیاء”5 2- “شناخت مربوط به حقایق”6 تقسیممینماید، سپس شناخت اشیاء را مشتمل بر دوقسم:”شناخت از راه آشنایی”7 و “شناختتوصیفی”8 میداند.
وی، دربخش”شناخت مربوط به حقایق” نیز، آن را به دوقسم: “شناخت شهودی”9و”شناخت استنتاجی”10 تقسیممیکند؛ چنانکه در این زمینه معتقد است که«برای توجیه معرفت اکتسابی باید تا آنجا به عقب بازگردیم که به معرفت شهودی برسیم.»(Russell, 1943, p 77).
نکتهی دیگری که دراینجا باید مطرح سازیم، این است که راسل،درمبناگرایی خود، منظور از”شناخت از راه آشنایی” را،همان شناخت “دادههای حسّی”میداند نه شناخت “اعیان فیزیکی”.
برایناساس، وی معتقد است که «وقتی ازعین محسوس، (Sensible Object)، سخن میگویم نباید گمان شود که منظور من یک میز است که هم قابل رؤیت و هم قابل لمسبوده و برای بسیاری از افراد قابل دیدن باشد، بلکه منظور من، صرفاً همان قطعه رنگی است که به هنگام نگاه به میز آن را ادراک میکنم و سفتی و صلابتی است که هنگام فشار دادن به میز، درک میکنم و یا همان صدای خاصی است که در هنگام ضربه زدن به آن درک مینمایم.» (Russell, 1972/1, p 83).
در معرفتشناسی اسلامی، رویکرد مبناگرایی، دارای سیر منظمتری است؛ چنانکه میتوان اکثر فلاسفهی مسلمان را،درچارچوب تئوری مطابقت، مبناگرا دانست.
براین اساس، علّامه طباطبائی نیز، با ارجاع تصدیقات نظری به تصدیقات بدیهی، مبناگراییخویش را مطرح میسازد.وی دراینزمینه،ضمنتأکید بر اصل امتناع تناقض (به عنوان اصل حاکم بر تفکر)، معتقد است که «فلاسفه نوصدرایی اصل امتناع تناقض را به عنوان بدیهیترین قضیهای معرفی میکنند که همۀ شناختهای بدیهی و نظری به آن نیازدارند وبراین اصل تأکید دارند که با فرض تردید در این اصل، هرگونه شناختی باطل خواهد شد.» (طباطبائی، 1416، ص253).
علاّمه طباطبائی، اصلیترین دلیل در تثبیت مبناگرایی را، تسلسلناپذیری تصدیقات بدیهی میداند. وی در تأیید این مطلب، درکتاب “اصول فلسفه و روش رئالیسم”،به دومطلبعمده اشاره میکند:
الف) احتیاج تصدیقات نظری به تصدیقاتبدیهی.
ب) خطاناپذیر بودن باورهای بدیهی.
نکتهای که دراینجا باید متذکّر شویم، این است که علّامه طباطبائی، رابطهی بین تصدیقات نظری با تصدیقاتبدیهی را، براساس رابطهی توالّد ارزیابی میکند؛زیرا نیازمندی تصدیقات نظریبهتصدیقات بدیهیرا،
ازقبیل نیازمندی مادّی به صوری میداند.
با این وصف، وی، به دلیل اینکه “اصل امتناع تناقض” را بهعنوان یک اصل حاکم برتفکر لحاظ میکند، رابطهی بینباورهای بدیهی با این اصلرا، از نوع رابطهی توالّد نمیپندارد.

1-1-1- فرضیّات رساله
این رساله، مشتمل بر یکفرضیّهیاصلی و تعدادی فرضیّهی کمکی بوده که در روند اثبات فرضیّهی اصلی، مورد بررسی و تحلیل قرار میگیرند.

1-1-1-1- فرضیّهی اصلی رساله
“مبناگرایی علّامه طباطبائی،ازحیث توجیه و تبیین شناخت،کارآمدتر ازمبناگرایی برتراند راسل است”.
این فرضیّه، که در ذیل عنوان اصلی رساله مطرح میشود، فرضیّهی اصلی مورد تحقیق بوده که سایر
فرضیّات کمکی، در راستای اثبات آنارائه میگردند.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   منابع پایان نامه درموردارزیابی عملکرد، مدیریت دانش، مدیریت عملکرد، ساختار اجتماعی

1-1-1-2- فرضیّههای کمکی
1. مبناگرایی، به عنوان رویکردی معرفتی، به توجیه باورهای استنتاجی میپردازد.
2. راسل درقلمرو تجربهگرایی خویش، به عنوان فیلسوفی مبناگرا محسوب میشود.
3. علّامه طباطبائی دربحث از بدیهیّات، به عنوان فیلسوفی مبناگرا محسوب میشود.
4. اصل “امتناع تناقض” درمعرفتشناسی علّامه طباطبائی، به عنوان اصلی بدیهی و حاکم بر تفکر است، نه بهعنوانتصدیقی بدیهی، همعرض با دیگر بدیهیّات.

1-1-2- اهمیّت و جایگاه موضوع
با توجّه به اهمیّت رویکرد مبناگرایی دردانش معرفتشناسی و استقبال پژوهشگران آثار فلسفی به این شاخه از فلسفهی تحلیلی، سبب شده تا در این پژوهش، به رویکرد مذکور پرداخته شود.
اصولاً، دربین موضوعات مختلف معرفتشناختی، بحث ازتئوریهای مربوط به صدق و همچنین نظریّههای مربوط به توجیه، دارای جایگاه خاصّی است.
برایناساس، به دلایلی ازجمله: علاقهی نگارنده به حوزهی معرفتشناسی،اهمیّت رویکرد مبناگرایی به عنوان دیدگاهی توجیهنگر،پابرجایی رویکرد مذکور در برابر ادلّهی شکّاکان، مبناگرا بودنبرتراند راسل و علّامه طباطبائی،شهرت خاصّاین دو فیلسوف درمعرفتشناسی، عدم پیشینهی تحقیق و پژوهشی تطبیقی در اینزمینه و…….،سبب انتخاب این موضوع شده است.

1-1-3- اهداف پژوهش
در این رساله، سعی شده تا ضمن تأکید برجایگاهخاصّ مبناگرایی درباب توجیه باورهای استنتاجی، این رویکرد توجیهنگر را درمعرفتشناسی برتراند راسل و علّامه طباطبائی مورد بررسی و تطبیق قرار دهد.
علاوه براین، با مستندات و ادلّهی روشن، مبناگرا بودن این دوفیلسوف را اثبات نماید. سپس با تأکید براهمیّتنقش “بدیهیّات” در برهان استدلالی،کارآمدی مبناگرایی علّامه طباطبائیو نقش مبنایی آن درتوجیه باورهای استنتاجی (تصدیقات نظری)،را مورد تأیید و اثبات قرار دهد.

1-1-4- ساختار منطقی رساله
نحوهی ترتیب و فصلبندی مطالب، به گونهای تنظیم شده است که هم از لحاظ منطقی و هم ازحیث محتوا، استلزام لازم، رعایت گردد.
برایناساس، رسالهی حاضر، مشمتل بر ششفصل بوده که این فصلها عبارتند از:
فصل اوّل: به مبحث “کلیّات بحث” اختصاص داردکه درآن، به بیان مسأله، فرضیّات، اهمیّت و جایگاه موضوع، اهداف پژوهش و ساختار منطقی رساله، میپردازد.
فصل دوّم: به مبحث “درآمدی بر معرفتشناسی و بررسی موانع موجود”اختصاص دارد که درآن، به مباحثی از جمله: تعریف معرفتشناسی، مؤلفههای اساسی آن، بررسی موانع موجود معرفتی و…….. پرداخته میشود.
فصل سوّم:به “رویکرد مبناگرایی” اختصاص یافته است. در اینفصل، پس از ارائه تعریفی از مبناگرایی و ذکر اهداف معرفتی آن، به سیر تاریخی این رویکرد در معرفتشناسی غربی و اسلامی پرداخته میشود. سپس با اشاره به اقسام مبناگرایی، بدیلهای معرفتی این رویکرد را مورد بررسی قرار میدهد.
فصل چهارم:به “مبناگرایی برتراند راسل”اختصاص دارد. در اینفصل، پس از ارائه آثار راسل و تحولات فکری وی، به مبحث سلسلهمراتب معرفت،بدیهیّات، امور واقع،تجربهگرایی راسل، مبناگرایی راسل و …… پرداخته میشود.
فصل پنجم:به”مبناگرایی علّامه طباطبائی” اختصاص دارد. در اینفصل، پس از ارائه آثار علّامه طباطبائی، به مبحث سلسله مراتب معرفت، بدیهیّات، اصل امتناع تناقض ومبناگرایی وی، …… پرداخته میشود.
فصل ششم:به”نتیجهگیری”اختصاص داده شده است.

فصل دوّم
درآمدی بر معرفتشناسی
و بررسی موانع موجود

2-1- تمهید
مسئلهی شناخت، از مهمّترین مسائلی است که بشر، از زمانی که به تفکر و فلسفهورزی روی آورد، همواره درجهت افزودن برمعلومات خویش و فتح قلّههای ناشناختهی علم و معرفت کوشیده است.
این سودای جهانشمول بشر، در دوران جدید با توجّه به روند روبهرشد اطلاعات و گسترش حوزهی علوم، با مشکلات متعدّدی نیز همراه بوده است که ازجمله این مسائل، میتوان به مسألهی: شکّاکیّت، تسلسل، جزمگرایی، نسبیگرایی و دیگر مشکلات مربوط به آن، اشاره نمود.
از اینحیث، معرفتشناسی، باید عهدهدار پاسخ بهمسائلی باشد که قرنها ذهن بشر متفکر را به خود مشغول نموده است.
عمدهترین این پرسشها، عبارتند از:
1. آیا انسان، توان کشف حقایق و درک واقعیّات موجود را دارد؟
2. از چه راهی میتوان بهتوجیه و تبیینی صحیحازشناخت، دستیافت؟
3. معیار و ملاک تمایز حقایق از اوهام، کدام است؟
پاسخ به این مسائل، حاصل قرنها ممارست و تلاش فکری برای حلّ شبهاتی است که عرصه را بر میدانداران علم و معرفت، تنگ نمودهاست.
براین اساس،تئوریهایی معرفتشناسانه و رقابت آنها در عرصهی معرفتشنا
سی، نه تنها موفقیتآمیز نبوده، بلکه دربسیاری از موارد، مانع دستیابی به حقیقت نیز بوده است.
اینجاست که به ارزش فلسفهی نقّادی کانت بیشتر پی میبریم و بر مساعی این فیلسوف درباب تعیین حدود فاهمهی انسان صحه میگذاریم.
کانت در مقدمهی معرفتشناسی خود، توان آدمی را در راه رسیدن به شناخت، مورد تحلیل و بررسی قرار داده و بدینترتیب، برای اوّلین بار، محدودیّتهای فهم آدمی را به صورت جدّی آشکار نمود.11

2-2- تعریف معرفتشناسی
معرفتشناسی،12دانشی است که به بررسی معرفت، ساختارمعرفت، شرایط و چگونگی شکلگیری آن، سلسلهمراتب معرفت، مؤلفههای اساسی آن، عوامل مؤثر درفرایند حصول معرفت (شناخت)، و…میپردازد.13
بدینترتیب میتوان گفت که «معرفتشناسی همان زمینۀ فلسفی است که امکانِ ارزیابی باورها را با هدف تشخیص موارد واقعی معرفت از میان ادعاهای معرفت فراهم میآورد.» (شمس، 1387، ص18).
درمعرفتشناسی، غالباً به معرفت گزارهای14 توجّه میشود؛ به همین دلیل، معرفتشناسان بیشتر از این نوع تعریف استفاده میکنند؛ چنانکهراسل نیز، دراینزمینه معتقد است که «معنای اصلی معرفت، همان معرفت گزارهای است.»(Russell, 1992,

دیدگاهتان را بنویسید