پایان نامه ها

منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، نظریه انسجام، معرفت یقینی، توجیه معرفت

است که در آنها اندک زمینهای برای شک پیدا کنم. برای این کار لازم نیست آنها را یکبهیک بررسی کنم، زیرا این تلاشی است که به پایان نخواهد رسید، اما از آنجا که تخریب پایهها ضرورهً مستلزم ویرانی بقیۀ بناست، من نخست به مبادی و اصولی حمله میبرم که تمام آراء دیرینهام بر آنها مبتنی است. (دکارت، 1369، ص18).
این مطلب، به خوبی نمایانگر این است که دکارت به عنوان یک مبناگرای عقلگرا، تصورات و باورهای استنتاجی خود را بر مبنای باورهای فطری و بدیهی استوار میسازد و در این زمینه میکوشد تا چارچوب شناخت یقینی را از هر گونه شکّ و تردیدی بپیراید.
اشکالی که ممکن است در اینجا مطرح شود، این است که، چگونه دکارت، از یکطرف، مبناگرایی خود را دربرابر شکاکیّت مطرح میکند؛ امّا از طرفدیگر، از شکّ دستوری پیروی مینماید.
درپاسخ به این اشکال، باید بگوییم که مبناگرایی دکارتی، دقیقاً برمبنای شکّ دستوری وی شکل میگیرد. با اینوصف، شکّ دستوری دکارت، شکّ واقعی نبوده، بلکه شکّ روشی محسوب میشود که بر اساس آن میخواهد چارچوب معرفت معرفت یقینی را محرز نماید و بدینترتیب دامنهی آن را از هرگونه شکّ و تردیدی پاکسازی نماید.
با توجّه به این امر، باید اذعان نماییم که دکارت، پایههای اوّلّیه معرفتشناسی خود را بر بنیانی شکّناپذیر استوار ساخته و بدینترتیب رویکرد مبناگرایانهی خویش را مطرح میسازد.
به عبارتی، باید اذعان نمود که آزمون شکّ و خطای دکارتی، خطکشی است برای اندازهگیری باورهای پایه و سنجش درجهی بداهت و وضوح این باورها. از اینحیث، مبناگرایی دکارتی را میتوان به عنوان واکنشی تلقّی نمود که در برابر هرگونه شکّ و تردیدی، از حریم و چارچوب معرفت دفاع میکند.
برآیند این مطلب این است که،برخلاف مبناگرایی ارسطویی که با سوفسطائیگری درتعارض است؛ مبناگرایی دکارتی، دربرابر شکاکیّت، به دفاع ازمبانی و شالودههای اوّلیّهی معرفت میپردازد.

3-5-2- مبناگرایی و اِمپریسم
در این دیدگاه، نوعی از مبناگرایی مطرح میشود که بهمبناگرایی تجربهگرا62معروف است. کسانی همچون لورنس بونجور، از این نوع مبناگرایی دفاع میکند.
وی، در مقالهای با عنوان “به سوی دفاعی از مبناگرایی تجربی”، چنین مینویسد:
دراین نوشتار قصد دارم در گامهای ابتدایی به بسط دیدگاهی مبناگرایانه و کاملاً سنّتی درباب توجیه باورهای تجربی، بهویژه باورهای مربوط به اجسام فیزیکی، بپردازم و از آن دفاع کنم؛ یعنی این دیدگاه که چنین توجیهی درنهایت، مبتنیبر باورهای پایه یا مبنایی دربارۀ مضامین تجربۀ حسی است. (فومرتن، بونجور، پالوک، پلنتینگا، 1387،ص 129).
درمبناگرایی تجربهگرا، باورهای پایهای، دارای منشأ و منبع تجربی بوده و از”تجربهی حسّی”63 نشأت میگیرند. با اینوصف، درباب تعیین دقیق متعلّقات تجربهی حسّی، بین طرفداران ایندیدگاه، اختلافنظر دیده میشود.
باتوجّه به اینامر،عدّهای ازآنان، اشیاء فیزیکی،ازقبیل: صندلی، میز و …… را بهعنوان مصادیق تجربی لحاظ میکنند؛ در نزد عدّهی دیگر، ادراکات ذهنی (پدیدار)،64 بهعنوان مصداق تجربی محسوب میشود و بالاخره، عدّهای نیز، “دادههای حسی”65را بهعنوان مصادیق تجربی مفروض میگیرند؛ چنانکه چیزوم،66 از جمله مبناگرایانی است که «معارف پایه را “دادههای حسی” میداند.» (عارفی، 1389، ص375).
سیر مبناگرایی تجربهگرا، در دوران جدید، توسط کسانی همچون جان لاک، بارکلی، هیوم، راسل،چیزم و….. مورد پیگیری قرار گرفت.
به عنوان نمونه، هیوم در مواضع تجربهگرایی خود، از جمله فلاسفهی مبناگراییبه شمار میرود که پایههای اوّلیّهی معرفت را، براساس انطباعات و تصوّرات حسّی قرار میدهد؛ چنانکه، وی در کتاب “پژوهشهایی دربارهی فاهمه انسانی” معتقد است که: «ادراکات ما در خصوص اشیاء فیزیکی، کاملاً بدیهی و تردیدناپذیر بوده؛ بدون اینکه ادراکات مذکور بر مبنای عقلی استوار باشند.» (Hume, 1748, P 153).
براین اساس میتوان اذعان نمود که مبناگرایی هیوم پیرامون امور تجربی است نه امور عقلی؛ چنانکه به زعم وی، «ما نمیتوانیم باورمان را همینکه دارایش شدیم به وجهی عقلی توجیه کنیم ……. ما نمیتوانیم وجود اشیا را از ادراکاتمان استنباط کنیم. چنین استنباطی در حکم استنباط عِلّی است.» (کاپلستون، 2/1375، ص312).
با اینحال، باید متذکّر شویم که «ازلحاظ منطقی، تجربهگرایی در نظریات شالوده منحصر نمیشود، و یا همچنین، از لحاظ تاریخی به آن محدود نمیشود.» (لرر، 1380، ص147).
3-6- پیشینهی مبناگرایی در معرفتشناسی اسلامی
همانطوری که بیان نمودیم، درسیر تاریخی فلسفهی اسلامی، از زمان پیدایش آن تاکنون، نمیتوان به دانش مستقلی با عنوان “معرفتشناسی اسلامی” اشاره نمود.
با اینوصف، «بیشتر متفکران اسلامی درحوزه معرفتشناسی مبناگرا بوده و براساس باورهای پایه که خودموجهاند به تشریح ساختمان معرفت بشر دست زدهاند. (پورحسن، 1388، ص 24).
این فلاسفه، «معتقد به دونوع مبناگراییاند: مبناگرایی برهانی، که مبناگرایی یقینی و خطاناپذیر است، و مبناگرایی غیربرهانی و خطاپذیر. آنان، چونان ارسطو، براین باورند که معرفت، اعم ازیقینی و ظنی را میتوان برمبانی متناسب خود مبتنی ساخت.» (عارفی، 1389، ص 438).
بنابراین، میتوان اذعان نمود که اکثر فلاسفهی مسلمان، ضمن طرفداری ازتئوری مطابقت، درمباحث معرفتشناسانهی خودنیز، مبناگرا بودهاند؛67 چنانکه ابنسینا در”برهان شفا”، اینچنین به اثبات تصدیقات و مبادی یقینی معرفت میپردازد:
ف
إذ قد تقرّر أنّه کیف یکون التعلیم و التعلم الذهنیّ، و أنّ ذالک إنّما یحصل بعلم سابق؛ فیجب أن تکون عندنا مبادیء اوُلی للتصور، و مبادیء أولی للتصدیق. ولو أنّه کان کلّ تعلیم و تعلّم بعلم سابق؛ ثمّ کان کلّ علم بتعلیم و تعلّم؛ لذهب الأمر ألی غیرالنهایه؛ فلم یکن تعلیم و تعلّم. بل لامحاله أن یکون عندنا اُمور مصدَّق بها بلاواسطه؛ و اُمور متصوّره بلاواسطه؛ و أن تکون هی المبادی الأولی للتصدیق و التصوّر. (ابنسینا، 1408ه.ق، ص 71).
در دوران اخیر، علّامه طباطبائینیز، درمبحث بدیهیّات، بهعنوان فیلسوفی مبناگرا محسوب میشود.
وی، دراینزمینه، «کتابی درباره صناعت برهان تدوین کرده است؛ و اینها همه ارج صناعت برهان را درتولید معرفت یقینی باز مینمایند، و اهمیت آن را درچالش شک و یقین و منازعه مبناگرایی و پادمبناگرایی به خوبی آشکار میسازند.» (عارفی، 1389، ص439).

3-7- بدیلهای معرفتی مبناگرایی68
علاوهبر رویکرد مبناگرایی، نظریّههای معرفتی دیگری نیز وجود دارند که مدّعی دفاع ازساختارمعرفت دربرابر مشکل تسلسل معرفتی69 شدهاند. «تنها سهجایگزین واقعی وجود دارد که [پاسخی] برای استدلال مبتنی برتسلسل معرفتی مبناگرایان دارند. گزینۀ نخست به نظریۀ توجیه مبتنی برانسجام معروف است. گزینۀ دوم دیدگاهی است که پیترکلاین (1999) نامتناهیگرایی مینامد. گزینۀ سوم شکاکیت افراطی است.» (فیومرتون، 1390، ص86).
نکتهای که در این زمینه باید به آن تصریح نماییم این است که قبلاً از شکّاکیّت به عنوان یکی از موانع معرفتی نام بردیم و توضیح دادیم که این مسئله نه تنها مشکلساز بوده، بلکه ساختار معرفت را نیز، گرفتار تسلسل مینماید.
اینک در خصوص شکّاکیّت افراطی، باید بگوییم که این دیدگاه،گرچه باورهای استنتاجی را در حلّ مسئلهی تسلسل کافی میداند و بدینترتیب به ردّ باورهای پایه میپردازد؛ امّادر عمل، به تسلسل معرفتی منتهی میشود؛ چراکه،با نادیده گرفتن باورهای پایه و خودتوجیه، دیگر نمیتوان باورهای استنتاجی را مورد توجیه و تبیین قرار داد.
به عبارتی، عدم توجیه باورهای استنتاجی، نتیجهای جز، تسلسل پذیری این باورها،به دنبال نخواهد داشت؛ زیرا حذف باورهای پایه و خودبنیاد سبب میشود تا باورهای استنتاجی، دیگرنتوانند به این گونه از باورهامستند گردند.
واقعیّت این است که شکّاکیّت افراطی، در اساس خود بهتسلسل معرفتی منجر خواهد شد؛ زیرا با ردّ باورهای پایه، دیگر نمیتوان با مسئلهی تسلسل، مقابله نمود.
بنابراین، همانطوری که قبلاً در باب شکّاکیّت سخن به میان آوردیم، شکّاکیّت افراطی نیز، به تسلسل معرفتی منتهی میشود.
با این توصیف، از بین دیدگاههای توجیهنگر، صرفاً رویکرد مبناگرایی است که میتواند به توجیه و تبیینی منطقی از ساختار معرفت بپردازد و بدینترتیب، باورهای استنتاجی را با استناد به باورهای پایه توجیه نماید.از این حیث، چارچوب معرفت را در برابر محذوراتیهمچون تسلسل یا شکّاکیّت، مستحکم نماید.
این درحالی است که،دیدگاههای مذکور، معتقدند که رویکرد مبناگرایی نمیتواند به حلّ مشکل تسلسلپذیری باورها بپردازد. این دیدگاهها عبارتند از:
الف) توجیه مبتنی برانسجام.
ب) نامتناهیگروی.
ج) شکّاکیّت افراطی.

3-7-1- توجیه مبتنی بر انسجام
ایندیدگاه،معتقد است که هریک از باورها، توجیه معرفتی خود را صرفاً از دیگر باورهای مجموعه، بهدست میآورند. برایناساس، باورهای پایه، دیگر نمیتواند در ایننظریه، جایگاهی داشته باشند؛ چراکه «مطابق نظر انسجامگراها، خطای مبناگرایان این است که توجیه را خطی درنظر میگیرند.» (فیومرتون، 1390، ص86).
بنابراین، انسجامگرایان، با ردّ توجیه خطّی مبناگرایان، جایی برای باورهای پایه نمیگذارند. به نظر آنان، «تنها چیزی که میتواند یک باور را توجیه کند عبارت است از باوری دیگر» (همان).
با اینتوصیف، انسجامگرایان معتقدند که توجیه باورP، منوط به داشتن باورهای مقدّم بر آن نیست، بلکه منوط است به «نحوهی انسجام یافتن Pبا سایر قضایای باور شده» (همان).
باتوجّه به این امر، «اشکالاتی که بر مبناگرایی ….. وارد میشد، گروهی را برآن داشت تا نظریه مبناگرایی را نپذیرند و به نظریه انسجام روی آورند. از این رو، نظریه انسجام را جایگزین دیرینه مبناگرایی میدانند.» (موزر، 1390، ص169).
بنجور،70 ازجمله این انسجامگرایان است که درتوجیه باورها، ازنظریّهی انسجام دفاع میکند.71
نکتهی مهمّی که باید به آن تصریح نماییم، این است که دیدگاه انسجامگرا، غیر از تئوری انسجامگرایی است؛ زیرا تئوری انسجامگرایی، بهعنوان یکی از تئوریهای مربوط به صدق محسوب میشود، در حالی که، دیدگاه انسجامگرا، مربوط به توجیه باورها بوده که از این حیث، به عنوان دیدگاهی توجیهنگر لحاظ میگردد؛ چنانکه در فصل دوّم، در بحث از اقسام توجیه، به دو قسم توجیه مبناگرا و توجیه انسجامگرا پرداختیم.
با توجّه به این امر میتوان تصریح نمود که دیدگاه انسجامگرایی، از دوجهت مورد بررسی قرار میگیرد:
الف) ازحیث تئوریهای مربوط به صدق.
ب) ازحیث توجیه باورها.
بنابراین، آنچه در اینجا مورد بررسی قرار میگیرد، همانجنبهی دوّم،72 یعنی دیدگاه انسجامگروی است که به عنوان یکی از دیدگاههای توجیهنگر محسوب شده و از این حیث، جزء بدیلهای معرفتی رویکرد مبناگرایی لحاظ میگردد.
3-7-1-1- نقد و بررسی
توجیه مبتنی برانسجام،به دلیل مشکلاتی خاصّ خود، نمیتواند تبیین و توجیه کارآمدی از ب
اورهای استنتاجی را ارائه دهد؛ زیرا در این دیدگاه، باورهای پایه مورد توجّه و بررسی قرار نمیگیرد. به همین دلیل، با حذف باورهای پایه، دیگر نمیتوان توجیهی کارآمد از باورهای استنتاجی را ارائه داد و بدینترتیب، ساختار معرفت را توجیه نمود.
در اینجا به پارهای از مشکلات و معضلاتی که دیدگاه انجسامگروی درگیر آن است، اشاره میکنیم. این مشکلات عبارتند از:
الف) توجیه مبتنی برانسجام، باورهای پایه را نمیپذیرد.
ب) با ردّ باورهای پایه، دیگر نمیتوان، توجیهی صحیح و منطقی از باورهای استنتاجی ارائه نمود.
ج) دیدگاه انسجامگروی، درفرایند توجیه باورهای موردنظر، دچار محذور دورمعرفتی میگردد؛ زیرا «اگر توجیه را صرفاً براساس روابط باورها با یکدیگر تعریف کنیم، با نوعی توجیه دوری روبهرو خواهیم بود» (فومرتن، بنجور، پالوک، پلنتینگاه، 1387، ص 21).
د) با پذیرش توجیه مبتنی برانسجام، نمیتوان به همهی باورهای آن مجموعه، آگاهی حاصل نمود.
و) توجیه مبتنی برانسجام، لزوماً در برابر تسلسلپذیری قرارندارد؛ چراکه مجموعهی باورهای مورد نظر، ممکن است، مجموعهای

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *